باران نمنم میآمد و من زیر طاق یکی از خانههای همسایه منتظر ماشینی که بابا گرفته بود، ایستاده بودم. حسابی دیرم شده بود و حس کردم به برنامۀ سورپرایزی که چیده بودیم نمیرسم، و وقتی سوار ماشین شدم و نیم
برچسب:
نویسنده: زهرا صمیمی
تاريخ: پنجشنبه
5 دی
1398 ساعت: 7:36